■ داستان هایی از نماز امام حسین
در زمان امام حسين عليه السّلام ، يكى از منافقين مُرده بود؛ و حضرت به دنبال جنازه آن منافق حركت مى نمود، در بين راه ، به يكى از اصحاب خويش برخورد نمود كه به سرعت از آنجا عبور مى كرد تا همراه جنازه قرار نگيرد، حضرت به او فرمود: كجا مى روى ؟
عرض كرد: از جنازه اين منافق فرار مى كنم كه بر او نماز نخوانم ...
■ نقطه ای که راه اول بودن را پیدا می کند
دنیا پُر از نقطه است؛ نقطه های اول، نقطههای دوم، سوم، چهارم... نقطه ها، هیچ وقت تمام نمیشوند؛ ولی همهچیز، از همان نقطه اول شروع می شود ...
■ رسالت حاکمیت در ترویج «نماز» در ایام عید نوروز
ایام عید نوروز که با آغاز فصل بهار، شکوفه زدن درختان و سرسبز شدن زمین مصادف است ...
■ دو رکعت تفرج
«کار... کار ... و فقط کار. خودم که خسته شده بودم هیچ، خانواده هم حسابی به هم ریخته بود. لحظهشماری میکردیم ...
■ یک چادر، دو امداد
چند پيشنهاد براي بهتر برگزار شدن نماز جماعت در چادرهاي هلال احمر ...
■ یک پنجره و دو شعر
فکرم همه جا هست، ولی پیش خدا نیست
سجاده زردوز که محراب دعا نیست
از شدت اخلاص من عالم شده حیران ...
■ شعر نماز
«صدای پای آب» اولین شعر بلند و معروف شاعر و نقاش معاصر، زندهیاد سهراب سپهری است که سیری آفاقی ـ انفسی از تجربههای شخصی شاعر را روایت میکند ...
■ يك نماز خوردني
خاطر اي از يك دختر يازده ساله
خوشحال بود و در پوست خودش نميگنجيد. درست است كه سن و سالش كم بود، اما قدم برداشتن در راه اعتقاد كه سن و سال نميشناسد. براي آنكه به همه بگويد شما هم ميتوانيد در راه آرمانتان محكم قدم ب ...
■ قبلۀ آزادگی
اسارت، حتی اگر منطبق با قواعد و قوانین کنوانسیون ژنو باشد، باز هم وضعیتی غیرعادی و دشوار است. دوری از ...
■ داستانکها
شهید جوان
محمدرضا از جوانانی بود که در زمان جنگ به جبهه رفته بود. در یکی از جنگها او مجروح شد و به اسارت دشمن درآمد و در آنجا به شهادت رسید. او را دفن کردند و شانزده سال بعد هنگام تبادل جنازهی شهدا با اجساد عراقی، جنازهی « ...
■ شهید بابایی و نماز
شهید بابایی
«شهيد بابايي» در سال 1329، در شهرستان قزوين به دنیا آمد. او دورهي ابتدايي و متوسطه در همان شهر به تحصيل پرداخت و در سال 1348، به دانشكدهی خلباني نيروي هو ...
■ داستان و حکایت
رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم از هیچ منزلی کوچ نکرد ...
■ خاطرات نماز من
پاییز (1380 ه.ش.) بود که من برای اوّلین بار به مشهد مقدّس سفر کردم. بعد از نماز مغرب و عشا به هتل رفتیم. من که خیلی دلم میخواست ...
■ لباسی شبیه کشیش ها
در يکي از سفرهاي خارجياش وقت نماز ظهر، ماشين را کنار يک پارکينگ نگه داشت و همانجا نماز خواند. مردم که تعجب کرده بودند، دورش جمع شدند ...
■ دو تا شرط داره!
زندگیاش مثل آدمهای دیگر بود. هم خوب درس میخواند و هم خوب تدريس ميكرد و هم از تفریحش کم نمیگذاشت. شده بود استاد ...