■ پژواک عشق
معراج عشق
لسان الغيب حافظ شيرازي
در نمازم خم ابروي تو با ياد آمد
حالتي رفت که محراب به فرياد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار
کان تحمّل که تو ديدي همه بر باد آمد
باده، صافي شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقي و کار به بنياد آمد
بوي بهبود ز اوضاع جهان ميشنوم
شادي آورد گل و باد صبا شاد آمد
اي عروس هنر از دهر شکايت منماي
حجله ي حسن بياراي که داماد آمد
بر زليخا ستم اي يوسف مصري مپسند
زانکه از عشق بر او اين همه بيداد آمد
دلفريبان نباتي همه زيور بستند
دلبر ماست که با حسن خداداد آمد
زير بارند درختان که تعلق دارند
اي خوشا سرو که از بند غم آزاد آمد
مطرب از گفته حافظ غزلي نغز بخوان
تا بگويم که زعهد طربم ياد آمد
قيام روح الله
محمد علي مرداني
چو آن قامت قيامت بست قامت
بپا کرد از قيام خود قيامت
به قد قامت چو قامت را علم کرد
فلک را دال شد در سجده قامت
چو از «انا جعلناکم خليفه»
قلم زد بر جبين او علامت
سجود آورد قامت آفرين را
قيامت قامتِ قامت قيامت
ز قامت آفرين، تاج تبارک
بدان گنج فضائل شد کرامت
اِبا از سجده ي او کرد ابليس
که شد مستوجب لعن و ملامت
خطش را بوالبشر بوسيد و دادش
بجاي بوسه جنّت را غرامت
همه در خط و خال و عارض او
نبوّت ديد و توحيد و امامت
همه عدل و علا ديد و علي ديد
نقاوت ديد و تقوي و فخامت
هم او ماضي هم او آتي هم او حال
هم او شور و هم او عشق و شهامت
چو ابراهيم دل بر مهر او بست
مر او را نار شد سرد و سلامت
به هر دل نقش روي دلبر افتاد
فکند اندر درش رحل اقامت
نبودي گر دل و دلبر نمييافت
ز بحر لطف حق کوثر ادامت
همه پاکي همه عفت همه نور
همه مصباح و مرآت کرامت
هرآنکس توشهاي زآندر نيندوخت
نگردد عايدش غير از ندامت
پي برکندن بنياد بيداد
پينابودي شرک و لئامت
«به هرالفي الف قدي بر آيو»
زنهر کوثر و بحر ختامت
نصيرالحق زعيمالدين خميني
گل خونرنگ گلزار امامت
چو بهر حفظ دين قامت بياراست
ز قائم يافت فرمان زعامت
سليل مصطفي کز پاي تا سر
همه عشق است و شور و استقامت
ز مرداني به يغما برد دل را
قيامت قامتِ قامت قيامت
گل رياض جنان
محمدعلي مرداني
گل رياض جنان کشته نماز، حسين
امير کشور جان سيّد حجاز، حسين
تويي سلاله طاها، توئي عزيز بتول
به ممکنات تو را باشد امتياز، حسين
نماز خون تو در ظهر روز عاشورا
زدود زنگ ز آئينه نماز، حسين
شهيد راه خدا سيّد شباب بهشت
تويي به گلشن ايجاد سروناز، حسين
تو خود ذبيحي و هفتاد و دو ذبيح تو را
به لوح عشق بود قصه اي دراز، حسين
نماز خون تو در کربلا چو تير شهاب
به جان دشمن دين گشت کارساز، حسين
ربود دل، خم ابرويت از دل محراب
در اين مجاهده از دست اهل راز، حسين
ز نينواي تو شد خلق ماسوا مبهوت
زبس نواي تو بُد گرم و دلنواز، حسين
در آن نماز، لب خشک، در کنار فرات
چو بود رمز تو با حّي بينياز، حسين
چو خونبهاي تو باشد خدا، به خون خدا
که هست اصل نماز از تو سرفراز، حسين
قسم به عشق که مرداني از سر اخلاص
به خاکپاي تو سايد رخ نياز، حسين
سزد به خويش ببالد که در صحيفه عمر
به جز ثناي تو فصلي نکرد باز، حسين
از آن به روز جزا چشم عافيت دارد
به آستان تو اي کشته نماز، حسين
کشته نماز
محمدعلي مرداني
1
محبوب خداي بينياز است حسين
روشنگر راه اهل راز است حسين
در حال نماز خون به ديوان زمان
زد نقش که کشته نماز است حسين
2
قامت چو پي نماز افراشت حسين
در گلشن خون نخل ولا کاشت حسين
در پيش سپاه خصم، آهنگ اذان
سرداد و نماز را به پا داشت حسين
3
احرام پي نماز خون بست حسين
در راه خدا شست ز جان دست حسين
تا لحظه آخر پي احياي نماز
در آتش و خون ز پاي ننشست حسين
4
ياران حسين بهترين اصحابند
در برج ولا چو مهر عالمتابند
در حال نماز عشق در وادي طف
مشتاق لقاي کشته محرابند
5
چون وقت زوال ظهر عاشورا شد
از بهر نماز خون به پا غوغا شد
تا خون خدا نماز را قامت بست
با قامت او قيام حق بر پا شد
6
چون گشت عَلم قامت مولاي نماز
در دشت بلا براي احياي نماز
کردند سپر سينه به پيش دشمن
اصحاب حسين از پي ابقاي نماز
7
در معرکه توسن شرف راند حسين
در گاهِ غزا نماز خون خواند حسين
با خون گلوي طفل ششماهه خويش
برلوح نماز گوهر افشاند حسين
8
درکرببلا به عرصه عاشورا
فرزند علي سبط رسول دوسرا
فرمود نماز خون به پا بايد داشت
تا جلوه کند به ماسوا دين خدا
9
عباس چو در راه برادر سرداد
جان بهر بقاي دين پيغمبر داد
در کرببلا به صحنه عاشورا
با گل گل خون نماز را زيور داد
10
اکبر چو ره رضاي حق ميپويد
گرد الم از چهره به خون ميشويد
تا خون خدا نماز خون بگذارد
آغاز اقامه را اذان ميگويد
سجده عشق
بيتالله جعفري
اي بنده به سر فکر خدا تاجت باد
تا قرب يقين منهج و منهاجت باد
زين پستي اگر عروج جان ميخواهي
همواره نماز عشق معراجت باد
---
در حضرت حق عرض نياز است نماز
تحرير حقيقت از مجاز است نماز
کافر بود آنکه ميکند ترک نماز
چون دين نبي دين نماز است نماز
---
دل را بري از کبر و ريا بايد کرد
رو سوي حريم کبريا بايد کرد
چون فاطمه بگرفته به يک دست قنوت
در خلوت شب خدا خدا بايد کرد
---
با پيکر زار و خسته ميخواند نماز
از جور عدو نشسته ميخواند نماز
تا عرضه کند درستي راهش را
با دست و دل شکسته ميخواند نماز
---
ديدار علي به فکر، ديدن دارد
اشک از مژه اش به شوق، چيدن دارد
ايتاء زکوة در رکوعش ديدن
گه «فُزت» به سجده اش شنيدن دارد
---
جز عشق خدا نبود سوداي علي
جز فکر خدا نبود در ناي علي
در سجده عشق حق برون آوردند
تيري که شکسته بود در پاي علي
---
جان در ره اسلام فدا کرد حسين
در مقتل خون خدا خدا کرد حسين
در سجده شکر سر جدا شد ز تنش
تا حق نماز را ادا کرد حسين
---
در راه شرف گذشت از جانش کرد
جان بر ره وصل روي جانانش کرد
قامت به نماز عشق بربست و عدو
در حال نماز تيربارانش کرد
مسجد
محمدعلي خيرآبادي
مسجد بهشت مؤمن و جاي عبادت است
دانشسراي حکمت و تقوا و طاعت است
مسجد حريم رابطه بنده با خداست
محراب عشق و قبله نماي شهادت است
مسجد يگانه معبد معراجيان بود
ميعادگاه سيرو سلوک و سلامت است
کانون نشر فلسفه انبياء حق
پيوند قلب امت و قرآن و عترت است
در اين مکان به سجده فتادن روا بود
چون مرکز قيام و قعود و اقامت است
دوري از اين مقام مقدس قسم به عشق
جاي فسوس و حسرت و رنج و ندامت است
عاشق در اين مقام به معشوق ميرسد
اينجا حماسهسنج جهاد و سياست است
اينجا دعاي بنده پذيرفته ميشود
اينجا مقام امن براي جماعت است
نماز است نماز
حجةالاسلام بهجتي شفق
سبب عزت موجود نماز است نماز
زينت درگه معبود نماز است نماز
بينماز از نظر لطف خدا محروم است
شرع را مقصد و مقصود نماز است نماز
کورکورانه مکن زهد و ورع، جود و سخا
بودِ طاعت همه از بودِ نماز است نماز
روز و شب گر به حسين بن علي گريه کني
شرط اول که دهد سود نماز است نماز
پيش سلطان همه کس هديه لايق ببرد
تحفه بر حضرت معبود نماز است نماز
شاه عطشان که جهان عاشق و ديوانه اوست
گفت عز و شرف و جود نماز است نماز
نفس بازپسين بست چو قامت بنماز
گفت تکبير به معبود نماز است نماز
به پيمبر چو خدا امر به معراج نمود
گفت تکبير به معبود نماز است نماز
به نماز عذر نباشد چو به تن جان داري
آنچه حق از همه بستود نماز است نماز
نزد ميزان عمل موقع ديوان حساب
قاضي شاهد و مشهود نماز است نماز
گفتم اي عقل ز طاعت همگي افضل چيست
عقل يکباره بفرمود نماز است نماز
به کريمي خدا غره مشو اي عاقل
به بشر آنچه دهد سود نماز است نماز
در خلوت شب
رياضي يزدي
سپيده دم که هنگام نماز است
در رحمت به روي خلق باز است
زند جبريل بر آفاق لبخند
بپا شد بر افق نور خداوند
دهد دل را صفا جان را جلائي
چه رنگي بهتر از رنگ خدائي
چه گوهرهاست در گنجينه صبح
خدا پيدا است در آئينه صبح
خوشا آنان که بنشينند گاهي
سر راهي به اميّد نگاهي
شبي در خلوت شب زنده داران
به ميدان محبت شهسواران
همه تن بر زمين و جان بر افلاک
همه پيشاني تسليم بر خاک
يکي پرسيد از آن بيدار سرمست
که شبها لحظه اي مژگان نميبست
پدرجان شب سحر شد وقت خواب است
تو را چشم و مرا حالت خراب است
چه ميجوئي ز بيداري شب ها
چه سود از سوز عشق و تاب تب ها
جوابش داد پير بخت بيدار
گرفتارم گرفتارم گرفتار
از آن شب تا سحر در اضطرابم
که فيضي آيد و بيند که خوابم
نسيمي ميوزد از غيب گاهي
به کوتاهي برقي يا نگاهي
از آن دُردي کشان عافيت سوز
ز شب بيدار ميمانند تا روز
که گر برقي زند بيدار باشند
وگر جامي رسد هشيار باشند
در اين محفل که سر تا پاي سوز است
ز نور عارفان شب ها چو روز است
رياضي، قدر شب خيزي چه داني
به تاريکي است آب زندگاني
اذان صبح
علي اصغر نصرتي
سحر بود و ستاره ميدرخشيد
جهان از خنده مهتاب پر بود
تمام مردمان در خواب بودند
زمين و آسمان از خواب پر بود
وليکن از فراز قله کوه
سپيده مثل شمعي ميدرخشيد
خروسي ديد آن را و خبر کرد
به غير از او کسي گويا نفهميد
من امّا در کنار حوض بودم
که از مسجد اذان صبح برخاست
اذان صبح دلچسب است و زيبا
اذان صبح آواز دل ماست
به همراه اذان صبح زيبا
جهان بار دگر از خواب برخاست
من و مهتاب و ابر و مردم شهر
درخت و چشمه و کوهي که آنجاست
همه با يکدگر آرام و ساکت
نماز صبح را آغاز کرديم
سبک مثل نسيم صبحگاهي
به سوي آسمان پرواز کرديم
نيايش
مژده پاک سرشت
در آستانه سحرگاه
به پژواک عشق ميانديشم
الله اکبر که با لطافت نسيم در ميآميزد
و در من حلول ميکند
سوگند ياد ميکنم به تو اي يگانه
تو قبله گاه مني و من در پيش تو
کرنش ميکنم و تنها براي تو
پيشاني به خاک ميسايم
که گفته باشمت دوستت دارم
طمع نميبرم به بهشت برين
دلداده ام به عشق
و باران شوق امانم نميدهد
باريدهام تمامي خويش را بر سجده گاه نور
من ارتفاع قافيه ها را نميبينم
که پاي لنگ رفتنم و
صدا ميرسد، حّي علي خيرالعمل
به خويش نميانديشم، به تو
پيشاني به خاک ميسايم
نه آنسان که بنوازيم
و با من از در مهر درآئي
و اشک از گونه ام زدوده
به لطف، فراخوانيم
که عشق اندک اشاره اي است
به آتش درون من
صلاي مؤذن در گرگ و ميش سکوت
طلوع ميکند
حيعلي الصلوة
به نام تو اي بزرگ
گل «الله اکبر»
نصرالله مرداني
روي گلدسته ها گل «الله»
ميشکوفد سحر به بانگ اذان
پر گشايد به عالم ملکوت
مرغ جان با تلاوت قرآن
---
ميگريزد چو بيند اهريمن
پرچم باشکوه «بسم الله»
ميزدايد ز دل سياهيها
نغمه «لااله الا الله»
---
ميرود با طلوع اختر صبح
نور سرمد در آسمان اميد
ميکند عاشقانِ حق مدهوش
عطر جانبخش گلشن توحيد
---
معبد سينه ها کند روشن
آفتاب طلائي ايمان
بشکفد در کوير خاطره ها
«قل هوالله»، غنچه سبحان
---
سوي مسجد فرشتگان به نماز
از فراز ستارگان آيند
روي لبهايشان گل «الحمد»
سر به درگاه کبريا سايند
آواي فرشته
مشفق کاشاني
برخيز به هنگام، که هنگام نماز است
صبح است و دررحمت حق بر همه باز است
سجاده اين نيلي آرام گشوده است
خورشيد، در آتشکده خون به نماز است
از برج افق زهره تابنده به تأييد
از پنجره نور در اين سوز و گداز است
شد باز به گلدسته مسجد گل توحيد
از گلبن تسبيح که گلبوته راز است
گلبانگ اذان بشنو، از خانه الله
آواي فرشته است که در راز و نياز است
از قله سرگشتگي خويش فرود آي
سر نه به سر سجده که معراج فراز است
کوتاه کن اين قصّه و از رنگ تعلق
بگريز و مگو راه به «الله» دراز است
«الحمد» صفيري است سرافراز و خوشآهنگ
تا بارگه دوست، که او بنده نواز است
همدوش نسيم سحري نغمه تکبير
در بعد زمان غاليه بو، غاليه ساز است
گر مرد رهي خيز که هنگام صبوحي است
«المنة لله که در ميکده باز است»
---
بر نخل وجود برگ و بار است نماز
ديباچه خرم بهار است نماز
راهي به حريم کردگار است نماز
فرياد بلند روزگار است نماز
نماز شکفتن
امير حسين مدرس
با خيالت مرا روبرو کن
با دل من دمي گفتگو کن
اين سکوت خزاني مرا کشت
اي بهاريترين، هاي و هو کن
راز سر سبزي ياد خود را
در دل تنگ من جستجو کن
تا نماز شکفتن بخوانم
با خيالت مرا روبرو کن
عاشقم لحظه اي را که گوئي
در دل خود مرا آرزو کن
قصه عشق را دوست دارم
شرح اين قصه را مو بمو کن
اولين نماز
نصرالله قضاوتي
در ياد من بجاست
آن اولين نماز
در يک پگاه خوب
در آسمان صاف
تک تک ستاره ها
چشمک زنان به من
داده مرا درود
من شاد و پر غرور
حوض حياط ما
با آب صاف و پاک
با ماهي گلي
پر موج از نسيم
بانگ اذان صبح
پر کرده بود شهر
از هر مناره اي
از پشت بامها
کردم وضو ز آب
خواندم نماز عشق
در قلب کوچکم
ديدم خداي را
من شاد از نماز
او راضي از سپاس
پيوسته در دلم
در وقت هر نماز
خوانم خداي را
بينم خداي را
نماز چشمه بقا
منصوره فيلي
روم به چشمه جانبخش و دلفروز نماز
مگر که دامن آلوده را بشويم باز
دلم گرفته در اين تنگناي هستي سوز
کجاست حالت شوق عروج در پرواز
من از صداي شکفتن به باغ دانستم
که صبح زندگيم باز ميشود آغاز
شوم به طرف گلستان و جويبار زلال
وضو گرفته بشويم ز چهر خاطر، آز
روم به گوشه تنهائي از ره اخلاص
شوم به سبزي سجاده گرم راز و نياز
چو يافت سينه تجّلي ز مهر حق «شيوا»
شود دل تو ز انوار دوست محرم راز
آواي دعا
سيد محمد تهرانپور
از پيک سحر خدا خدا ميشنوم
از مرغ شب، آهنگ نوا ميشنوم
از کلبه باصفاي مردان خدا
وقت سحر آواي دعا ميشنوم
از اوج مناره ها به هنگام اذان
گلبانگ سروش «ربنا» ميشنوم
تا سايه مهر آشنا بر سر ماست
هر لحظه نواي آشنا ميشنوم
در گلشن توحيد بگوش دل و جان
آهنگ نماز عشق را ميشنوم
از بلبل خوشنواي اين باغ (سفير)
آهنگ خوش خدا خدا ميشنوم
گلبانگ موذن
سعيدا اصفهاني
شد صبح ز جا خيز که هنگام نماز است
هنگام مناجات و گه راز و نياز است
مرغ سحر از دل چو جرس نالد و گويد
اي خفته ز جا خيز که ره دور و دراز است
تا منزل مقصود و سراپرده جانان
بسيار در اين راه نشيب است و فراز است
گر مرد رهي مرد خدا تا به سحرگاه
چون شمع همي گريد و در سوز و گداز است
از طره جانانه صبا غاليه پرداز
با پيک صبا رهسپر گلشن راز است
نماز اهل نياز
حسين لاهوتي
صفاي جان مشتاقان نماز است
شکوه دولت قرآن نماز است
از آن روشن دل اهل يقين است
به عالم مايه غفران نماز است
بود فرموده خيرالخلايق
ستون خيمه ايمان نماز است
توان بخش دل اهل حقيقت
فرح افزاي روح و جان نماز است
چراغ رهنماي عشق و عرفان
زلال چشمه حَيوان نماز است
منا و مروه و سعي و صفا را
جلال و فر جاويدان نماز است
بهشت جانفزاي حّي سرمد
رضاي حضرت جانان نماز است
(صفا) رمز سعادت در دو عالم
به عز دولت قرآن نماز است
حي علي الصلوة
مهدي غفوري ساداتيه
1
«حي علي الصلوة»
گلخانه فلق
پيغام عشق را
چيزي نمانده است
فرياد گر شود
«حي علي الصلوة»
2
بايد قيام کرد
بايد نماز داشت
هر سو که يار من
دل ميبرد به ناز
بايد نماز کرد
با غمزه هاي او
هر جا که چشمها
مبهوت ميشوند
هر جا و هر زمان
هر سو و هر جهت
«حي علي الصلوة»
3
در قعر آسمان
در بطن آبها
در روي ماه و مهر
در بعد کهکشان
در قطره هاي آب
در ذره هاي خاک
«حي علي الصلوة»
4
در حجم ظرفها
در روح بادها
در جسم هر چه هست
در اوج واژه ها
در ترس آهوان
در مهر مادران
حي علي الصلوة
5
بايد شتاب کرد
وقتي نمانده است
بايد قيام کرد
حي علي الصلوة
نماز جماعت
سيد محمدحسن صفوي
داري اگر بپا زِ رَه بندگي نماز گردد
چراغ راه تو در زندگي نماز
قامت بلند دار به «قد قامت الصلوة»
تا بخشدت شکوه و برازندگي نماز
در زندگي به مردم آزاده ميدهد
سرمشق پايداري و پايندگي نماز
پر کن صف نماز جماعت که ميشود
مانع ز اختلاف و پراکندگي نماز
بر آستان خانه ي دونان پي دو نان
مانع شود تو را ز سرافکندگي نماز
سيماي هر نمازگزار منور است
از آنکه هست مظهر تابندگي نماز
گفتم که چيست باعث خير و صلاح خلق
فرمود پير مکتب سازندگي نماز
روز جزا که هر که پناهي طلب کند
باشد دژ پناه و پناهندگي نماز
در دفتر نماز بود درس زندگي
آموزدت سخاوت و بخشندگي نماز
(قيصر) گواه ميدهد از فعل خوب و زشت
در محضر خدا به نمايندگي نماز
نماز و نياز
حوروش نوابي
با بلنداي قامتي چون سرو
غرق در گفتگو و راز و نياز
مادرم را هميشه ميديدم
ايستاده کنار ما به نماز
---
او هماره ز عشق و مهر خدا
قصّه هائي لطيف و زيبا داشت
توي باغ بلور احساسم
سخنش عطر خوب گل ها داشت
---
چادر سبز رنگ گلدارش
باغ بازي و شادي ما بود
روي گلهاي سرخ چادر او
طرح و نقش بهشت پيدا بود
---
او خدا را به ما نشان ميداد
بر درازاي کهکشان سپيد
روي امواج پر تلاطم آب
بر رگ برگهاي نازک بيد
---
چون طنين نواي شاد اذان
در سکوت فضا روان ميشد
از سرود خوش خدا سرمست
با تمام وجود، جان ميشد
---
بارها ديدم آن لبان قشنگ
با خدا در نماز ميخندند
وان رخ و گونه مثل صبح بهار
وقت راز و نياز ميخندند
---
گاهي از باده خدا مدهوش
عاشق و بيقرار و دلداده
ميچکيد اشکهاي شفافش
روي متن سپيد سجاده
---
گر چه مادر جدا ز خويش ولي
در دلش آرزو فراوان بود
بنشسته کنار جاده نور
بهر رفتن بسي شتابان بود
---
برفت و امروز در شيار دلم
جاي پاي تقّدسش پيداست
در فضاي سپيد خاطر من
آنچه از او به جاي مانده خداست
سجاده
حوروش نوابي
سجّاده را برابر خود باز ميکنم
تکبير را به نام تو آغاز ميکنم
اي دوست اي يگانه ترين يار اي عزيز
بار دگر به سوي تو پرواز ميکنم
کو آن شميم خوش که به من زندگي دهد
دل را به عطر روي تو دمساز ميکنم
در لحظه نيايش خود با پر خيال
تا کهکشان عشق تو پرواز ميکنم
«امّن يجيب» من سخن عاشقانه اي است
آن را به قصد قربت تو ابراز ميکنم
اي آنکه نيست جز تو مرا آرزوي وصل
من خاضعانه با تو سخن ساز ميکنم
کوته پرم چو بوم ولي در برابرت
احساس تيز بالي شهباز ميکنم
در عين بي بهايي خود در کنار تو
صدها مقام و مرتبه احراز ميکنم
خود را چو در کنار تو ديدم به بام عرش
من در عروج سوي تو اعجاز ميکنم
جشن تکليف
محمد قوليمياب
چند روزي است دخترم زهرا
گرم راز و نياز ميباشد
وقت شب وقت ظهر وقت سحر
همدمش جانماز ميباشد
دوش پرسيدم و جوابم داد
با اشاره به مهر و سجاده
جشن داريم روز يکشنبه
ميشوم بهر جشن آماده
دخترم گفت اين و از جا جست
مثل يک سرو سرفراز ايستاد
مرحبا دختر عزيز من
بايد امر خدا اطاعت کرد
آنچه فرموده ايزد دانا
بايد از جان و دل اجابت کرد
دخترم در لباس گلدارش
راستي چون فرشته ميماند
دختر ناز من نمازش را
با خلوص تمام ميخواند
آفرين دختر عزيز من
جشن تکليفتان مبارکباد
از تو راضي شود خداي جهان
در پناه خدا بماني شاد