شاخه‏هاي نور: مجموعه شعر

■ شاخه‏هاي نور: مجموعه شعر

شاخه‏هاي نور: مجموعه شعر

غزل

گلستان نماز

علي بلاش آبادي

 

سجده شکر تو در کرب و بلا ديدن داشت

لاله‏هايي که تو دادي همگي چيدن داشت

 

غنچه عشق، شکوفاتر از اين ممکن نيست

لاله افتاد ولي گُل سر روييدن داشت

 

شيعيان در صفِ اخلاص نمازي خواندند

و بدانيم که اين چشمه خروشيدن داشت

 

اين نمازي‏ست که در هر دو جهان بي‏همتاست

وين از آن روست که گل‏ها همه بوييدن داشت

 

 

 

وحشت رؤيايي

ليلا تقوي

 

لختي تأمل مرد، بي‏آوايي‏ام را

يا اين غزل - بانوترين شيدايي‏ام را

 

مي‏خوانم امشب با تبي آتش گرفته

نذر دل ليلايي هرجايي‏ام را

 

شب آمد و لب نوشي و ترسي دوباره

تکرار کردي وحشت رؤيايي‏ام را

 

گل‏نيزه‏هاي دشت هم جان مي‏گرفتند

وقتي که ديدند آن سر سودايي‏ام را

 

اي چشم‏هايت هلهله باران فردا

پايان نمي‏بينم شب يلدايي‏ام را

 

 

 

آمدم...

ليلا تقوي

 

آمدم تا نينواي چشم تو

گم شدم در ناکجاي چشم تو

 

خواستم تا محرم کويت شوم

يا نشينم در سراي چشم تو

 

نذر کردم کربلايي‏تر شوم

يا ببندم دل به پاي چشم تو

 

کاش مي‏شد فرصت رفتن دهي

تا کنم جان را فداي چشم تو

 

بلوغ سبزه‏ها

سيده فرشته حسن‏زاده

 

بعد از قنوتم قلبم از تو يادها داشت

آن دم که هر دل با خودش فريادها داشت

 

راز و نيازم با خدا تسکين درد است

وقتي که قلب از خستگي بيدادها داشت

 

آن حرف‏ها پژواک سرخ عاشقي بود

چون کوه دردم حرفي از فرهادها داشت

 

هر رکعتي تکرار خلوت در سپيده

روح اميد و عاطفه، همزادها داشت

 

غم‏هاي من بعد از نمازم کوچ کردند

چون شادي‏ام بوي شميم بادها داشت

 

هنگامه لبخند هر سجاده سبز

باغ بلوغ سبزه‏ها، شمشادها داشت

 

آري همان روز

سيده فرشته حسن‏زاده

 

آهنگي از تکبير جان را زير و رو کرد

امواج پاک عشق، دل را شست و شو کرد

 

در رکعتي از جست و جوي باغ عرفان

يک قطره با درياي عرفان گفت و گو کرد

 

در هر رکوعي پاي پروازي‏ست اين‏جا

شايد همان چيزي که قلبم آرزو کرد

 

در سجده‏گاهت اشک‏ها باريدني شد

دست دلم را اشک‏هايم باز رو کرد

 

آن روز قلبم بوي ياس تازه مي‏داد

آري همان روزي که از عشقت وضو کرد

 

 

همراه شقايق

سيده فرشته حسن‏زاده

 

چشمم گذر عبور باران شده بود

دل هم يکي از عشق تباران شده بود

 

گفتند دعا نشانه پيوند است

هنگام قنوتِ بي‏قراران شده بود

 

من گمشده بودم از نواي احساس

درگاه پر از اميدواران شده بود

 

يک شعر که همراه شقايق خواندم

جان منظره‏اي ز سبزه‏زاران شده بود

 

 

 

بيا برگرديم

اسدالله خندان املشي

 

باز هم وقت اذان است، بيا برگرديم

آسمان دل‏نگران است، بيا برگرديم

 

گرچه از پاک‏ترين خاطره‏ها دور شديم

وقت برگشتنمان است بيا برگرديم

 

هرچه رفتيم نديديم به جز تاريکي

جاده بي‏خط و نشان است، بيا برگرديم

 

سال‏ها گمشده و در پي راهي بوديم

آه اين راه همان است، بيا برگرديم

 

پشت کرديم به هر چيز که ديديم اما

حيفِ آن سفره و نان است بيا برگرديم

 

شاخه‏هاي نور

علي ديني‏پور

 

با ما بيا تا بگذريم از مرز ترديد

تا سرزمين شاخه‏هاي نور و ناهيد

 

دل را بزن دريا و باور کن خودت را

تا آن طرف‏ها دور از اين سيلاب ترديد

 

آن جانماز آکنده از حس حضور است

بي پرده مي‏گويم خدا را مي‏توان ديد

 

دست نسيم صبحگاهان را بگيريد

با ما نماز عشق را قامت ببنديد

 

بيگانه نيستم

محمدعلي رضاپور

 

وقتي ستاره‏ها شبِ شعري به پا کنند

خوب است اگر که عشقِ مرا هم، صدا کنند

 

وقتي که برق چشم به هم هديه مي‏دهند

با چشمکي دو چشم مرا بانوا کنند

 

وقتي به تخت‏هاي صفا، تکيه مي‏زنند

دعوت ز ما به جمع خوش باصفا کنند

 

در پشت ماه، صف صف زيباي باصفاست

گويا ستارگان به دلش اقتدا کنند

 

احساس مي‏کنم که غريبم در اين زمين

شايد به آسمان، دل ما، آشنا کنند

 

بيگانه نيستم به شما اي ستارگان!

گر مي‏بريد چشم مرا تا به آسمان

 

غنچه خون

احمد رفيعي وردنجاني

 

آن روز حتي خار صحرا غنچه مي‏کرد

بر نوک ني لبخند سرها غنچه مي‏کرد

 

آن روز يک کودک ز اندوه غريبي

لب‏هاي خود را بهر بابا غنچه مي‏کرد

 

آن روز يک خرمن ز گل‏هاي غريبي

بر حنجر شش‏ماهه آن جا غنچه مي‏کرد

 

آن روز يک زن ديد در دشتي پر از خون

خون از رگِ فرزند زهرا(س) غنچه مي‏کرد

 

آن روز اگر با خون حق امضا نمي‏شد

عشق و اميدي باز آيا غنچه مي‏کرد؟

 

هواي غروب

احمد رفيعي وردنجاني

 

دلم براي تو تنها شراره مي‏گيرد

شبم، نيايش رنگ ستاره مي‏گيرد

 

تو رفتي و چه خبر داري از دل سردم

بيا که غصه دلم را اجاره مي‏گيرد

 

ببار ورنه دوباره تمام صحرا را

هجوم لشکري از سنگ خاره مي‏گيرد

 

بيا ببين که تقاص دو روز بودن را

زمانه از منِ تنها دوباره مي‏گيرد

 

غروب، پنجره‏هاي شکسته قلبم

به التماس، هواي نظاره مي‏گيرد

 

طلوع سبز

فاطمه صفرپور

 

دلم خوش است که روزي، از آن طرف تو بيايي

کدام سو بنشينم، که باز رو بنمايي

 

نبوده‏اي و نديدي، غروب‏هاي غريبي

دويدن و نرسيدن، به دشت‏هاي رهايي

 

تو زيرکي پر لبخند و آشنا به ترانه

ولي غريب منم من، و زخمه‏هاي جدايي

 

دوباره پرسش گيجي، درون ذهن دويده

تو وامدار کدامين طلوع سبز خدايي؟

 

وداع

افسر فاضلي پيرجل

 

آن شب فتنه‏خيز، يادت هست؟

سحر شب‏گريز يادت هست؟

 

بوي خون در مشام جان دادي

فرق و شمشير تيز يادت هست؟

 

آخرين سجده‏اي که مولا داشت

غم سجاده نيز، يادت هست؟

 

روز تلخ وداع را ديدي؟

هجر يار عزيز، يادت هست؟

مرد بي‏پايان

افسر فاضلي پيرجل

 

در هوا رقصيد شمشيري که ايماني نداشت

ضربتي بر فرق مولا زد که درماني نداشت

 

صبح روز بعد گرم کاسه‏هاي شير بود

شير حق در پيکر سردش دگر جاني نداشت

 

تا قيامت راز سرخ عاشقي جا مانده است

در مناجات علي، مردي که پاياني نداشت

 

رودي از خون

افسر فاضلي پيرجل

 

خورشيد مي‏سوزاند و تب، بيداد مي‏کرد

ني، ناله‏ها بر نيزه جلاد مي‏کرد

 

صحرا پر از نعش کبوتر بود و زينب

تأثير بر بي‏رحمي صيّاد مي‏کرد

 

لب‏تشنه‏اي، نعش نماز نيمه جان را

با دست‏هاي زخمي‏اش امداد مي‏کرد

 

يک سو کسي بي دست و سر در سجده مي‏ماند

يک سو نگاهي عشق را فرياد مي‏کرد

 

بغضي ترک زد هرچه ني در نينوا بود

ني، عقده را بر نيزه‏ها آزاد مي‏کرد

 

در قحطي آب و محبّت، رودي از خون

باغ شهادت را چه زود آباد مي‏کرد

 

رد خون

افسر فاضلي پيرجل

 

سحر آمد که رساند خبري خون‏آلود

خبري سرخ ز گيسوي تري خون‏آلود

 

جسم او را به سر دست ز مسجد بردند

ماند از آن کشته عاشق اثري خون‏آلود

 

اين طرف، نخل ولايت به زمين افتاده‏ست

آن طرف خفته در آتش، تبري خون‏آلود

 

من از آن پنجره باز، خدا را ديدم

به تماشاي علي در سحري خون‏آلود

 

مرد نجيب نخلستان

افسر فاضلي پيرجل

 

قسم به راز سکوت عجيب نخلستان

قسم به رهگذر بي‏شکيب نخلستان

 

قسم به فرق شکفته به چهره خونين

قسم به ناله امّن يجيب نخلستان

 

که کوفه تا ابد از اين گناه، شرمنده‏ست

گناه کشتن مرد نجيب نخلستان

 

مهتاب کوفه در خون

افسر فاضلي پيرجل

 

بس آشفته‏ست امشب خواب کوفه

که در خون مي‏تپد مهتاب کوفه

 

چه پيش آمد چه پيش آمد خدايا

براي عابد بي‏تاب کوفه؟

 

نماز عرشيان را هم شکسته‏ست

غرور زخمي محراب کوفه

 

نخستين سجده سرخ شهادت

تجلّي مي‏کند در قاب کوفه

 

در خون

سيدضياء قاسمي

 

بيابانت کفن شد تا بماني شعله‏ور در خون

گلستاني شوي در لامکاني شعله‏ور در خون

 

زمين و آسمان در خويش مي‏پيچند از آن روز

که برپا کرده‏اي آتشفشاني شعله‏ور در خون

 

تو نوحي، مي‏بري هر روز هفتاد و دو دريا را

به سمت عاشقي با بادباني شعله‏ور در خون

 

دو بال سرخ افتادند از ماه و علم خم شد

کنار رود جا ماند آسماني شعله‏ور در خون

 

صدايت بوي باران داشت تا خواند آيه گل را

سرت بالاي ني چون کهکشاني شعله‏ور در خون

 

و قبله در نگاه تيغ جاري شد که با خلقت

نماز آخرينت را بخواني شعله‏ور در خون

 

خودت را ريختي اي مرد در حلقوم آهن‏ها

غزل خواندي در آتش با زباني شعله‏ور در خون

 

اتاق، پنجره، وحشت

سميه کاظمي

 

اتاق، پنجره، وحشت، سکوت، دفترها

و مي‏ورزيد شب وهمِ حرکت درها

 

قلم به دست گرفتم، صداي پا آمد

و مرگ پنجه درافکند سمت باورها

 

تمام حنجره‏ام، داد شد، غزل سر داد

کسي نيامد و دستم نوشت از پرها

 

پرنده گشتم و رفتم به اوج تنهايي

به اوج يخ‏زده‏اي خالي از کبوترها

 

چه‏قدر روي تن آسمان قفس باريد

چه‏قدر پرشده بود از هجوم پيکرها

 

هزار پيکر بي سر در اوج جان دادند

کسي نبود بگريد به خاطر سرها

 

نگاه کردم از آن‏جا زمين غمگين را

دوباره قحطي باران، تب صنوبرها

 

و کوچه کوچه جنين‏هاي سرخ و شيطاني

تبر به دست... زمين، قتلگاه مادرها

 

حراج عفت و بازار داغ هر روزي

فريب‏هاي پسرها، نگاه دخترها

 

تمام خاطره‏هاي لطيف جان دادند

در اين هواي پريشان، بهار خنجرها

 

کجاست کشتي ناجي؟ حصار مي‏بارد

فنا شدند در اين سيل، ماده‏ها، نرها

 

مچاله مي‏شوم و انتهاي شعرم نيز

نشسته‏ام به اميد شما برادرها

 

صداي قافيه‏ها ناگهان تکانم داد

چه‏قدر زود رسيدند سمت آخرها

 

سکوت مي‏کنم و با سه نقطه مي‏خواهم

سفر کنيد شما تا به آن فراترها

 

صداي پا که دوباره مرا به هم مي‏ريخت

کمک کنيد رفيقان من به باورها

 

راهي رو به ايمان

سميه کاظمي

 

بن‏بست در بن‏بست، آيا يک خيابان نيست؟

بيهوده مي‏گرديم راهي رو به ايمان نيست

 

دارد زمين از تشنگي جان مي‏سپارد، آه

در چشم‏هاي آسمان يک قطره باران نيست؟

 

اين قوم از نوح و خداي نوح برگشتند

آيا سزاي مردم اين قوم طوفان نيست؟

 

وقتي تمام مادران تن فروش اين‏جا

ابليس مي‏زايند، اين تقصير شيطان نيست

 

تقويم‏هاي منجمد تکرار يک فصلند

چيزي به جز يخ‏بستگي در اين زمستان نيست

 

آن‏قدر دوريم از زمان خود که حتي نيست

در ما فُسيلي از وجود پاک انسان، نيست

 

 

 

دنياي وحشت

سميه کاظمي

 

و شب مي‏سرايد، تب و ابر هذيان و لالاي وحشت

خيابان پر از هلهله، مرگ، رگبار پاهاي وحشت

 

تصادف، دوتا ابر و فرياد پروازهايي که مردند

سپس جيغ يک صاعقه، دود، آوار، دنياي وحشت

 

هوس، سيب ممنوعه زندگي، دفن ما در جهنم

خدايي که از يادمان رفت، شيطان و حوّاي وحشت

 

دبستان «علامه انزوا»، ميم، رِ، گاف، پرشد

تن دفتر کاهي لحظه‏ها از الفباي وحشت

 

پسرهاي آرايش و دختران قمار و خماري

جنون‏هاي يک روزه، نه! لحظه‏اي، عشق ليلاي وحشت

 

تني خيس، ترس از شب و مرگ، دستان لرزان و خودکار

و اين کلمه‏هاي کج و کوله پايان و امضاي وحشت

 

جانماز قلب‏ها را غرق ايمان کرد و رفت

سميه کاظمي

 

آسماني خسته را مهتاب‏باران کرد و رفت

جاده دلواپسي‏ها را چراغان کرد و رفت

 

با غزل‏هاي سپيدش، با ندايي سبز سبز

چشم‏هاي کافر شب را مسلمان کرد و رفت

 

او که زخم کهنه غم سينه‏اش را مي‏شکافت

اشک‏ها را در نگاه خويش پنهان کرد و رفت

 

خشکسالي بود و از هر ابر آتش مي‏چکيد

لحظه‏ها را مملو از احساس باران کرد و رفت

 

يک سبد خورشيد را به چشم‏هامان هديه داد

جانماز قلب‏ها را غرق ايمان کرد و رفت

 

ترنم

سميه کاظمي

 

اي ابرها دوبار ترنّم بياوريد

يک مزرعه جوانه گندم بياوريد

 

وقتي که درد مي‏چکد از چشم‏هايتان

ايمان به وعده‏هاي تبسم بياوريد

 

در باغ‏هاي زرد زمين، جنگ و دشمني‏ست

برگي ز باغ سبز تفاهم بياوريد

 

من نااميد گشته‏ام از مردمان شهر

چيزي به غير چهره مردم بياوريد

 

سرد است کوچه بعد شماها که رفته‏ايد

از باغ‏هاي خاطره هيزم بياوريد

 

اي ابرهاي آبي و آرام يکدلي

امشب دوباره رو به تلاطم بياوريد

 

تصوير خورشيد

سميه کاظمي

 

با تو باغ آسمانم پر شد از تکثير خورشيد

هرکجا رو مي‏کنم جاري شده تصوير خورشيد

 

باز ديشب خواب ديدم آسمان قهر است با شب

خوب مي‏دانم تويي، تنها تويي تعبير خورشيد

 

در عبور لحظه‏ها مانده‏ست يادت در دل من

مثل گرماي عميقي در نگاه پير خورشيد

 

من پر از احساس پروازم، در اين ظلمت سراها

بسته‏اي پاي مرا انگار با زنجير خورشيد

 

تا صداي ربنّايم مي‏وزد در سنگر صبح

مي‏شود شب‏هاي سرد من نشان تير خورشيد

 

هجرت

سميه کاظمي

 

بايد از شهر شما نامردمان هجرت کنم

کوله‏بار خويش را بايد پر از حسرت کنم

 

تا شکفتن تا سحر بايد مسافر گشت و رفت

مي‏روم تا طي کنم شب را اگر جرأت کنم

 

باغ زيبايي‏ست آن‏جا، باغي از بوي خدا

بايد از آن‏جا بچينم گل اگر فرصت کنم

 

گر قدم در راه پر پيچ و خم او مي‏نهم

دست ما را، پنجه را، بايد پر از قدرت کنم

 

خسته‏ام ديگر از اين تکرار پوچ لحظه‏ها

کاش مي‏شد مرگ را در خانه‏ام دعوت کنم

 

چشم‏هاتان مسلخ عشق است و زندان اميد

آه بايد تا به کي عادت به اين محنت کنم

 

جانمازم جاده‏اي سمت سپيدي مي‏شود

مي‏روم تا باغ صبح امشب اگر جرأت کنم

 

هجرت

سميه کاظمي

 

بايد از شهر شما نامردمان هجرت کنم

کوله‏بار خويش را بايد پر از حسرت کنم

 

تا شکفتن تا سحر بايد مسافر گشت و رفت

مي‏روم تا طي کنم شب را اگر جرأت کنم

 

باغ زيبايي‏ست آن‏جا، باغي از بوي خدا

بايد از آن‏جا بچينم گل اگر فرصت کنم

 

گر قدم در راه پر پيچ و خم او مي‏نهم

دست ما را، پنجه را، بايد پر از قدرت کنم

 

خسته‏ام ديگر از اين تکرار پوچ لحظه‏ها

کاش مي‏شد مرگ را در خانه‏ام دعوت کنم

 

چشم‏هاتان مسلخ عشق است و زندان اميد

آه بايد تا به کي عادت به اين محنت کنم

 

جانمازم جاده‏اي سمت سپيدي مي‏شود

مي‏روم تا باغ صبح امشب اگر جرأت کنم

 

اسارت

سميه کاظمي

 

ديوارها به اوج رسيدند و مردمان

از ياد برده‏اند خدا را در آسمان

 

خورشيد خسته شد، و زمين گيج چرخش است

اما هنوز گندم و ابليس و امتحان

 

هر روز وهم کودک دلتنگ و اين سؤال

بابا کجاست؟ رفته به دنبال خرده نان

 

بوي لجن گرفته سکوت و صدايمان

تا عمق خود کپک‏زده، اي مردم جهان

 

ما در خيال و حسرت يک بوسه گم شديم

کو دست‏هاي مادر دلسوز و مهربان؟

 

گفتند روي پلّه آخر نشسته عشق

پاها نمي‏رسند به بالاي نردبان

 

ما را رها کنيد که بيچاره مي‏شويد

اي واژه‏هاي تازه مُد گشته و جوان

 

اين روزها که اول عمر شماست، آه

درگير مرگ پنجره‏هايند شاعران

 

ساعت دوازده، شب و روز و سحر يکي‏ست

در خود مچاله کرد تمام مرا زمان

 

يادش به خير خاطره‏هايي که سال‏هاست

افتاده‏اند گوشه انبار، ناتوان

 

کم‏کم زمان به سنت و آداب حمله کرد

آن گاه تير علم کمين کرد در کمان

 

ناگاه او رها شد و چيزي نديد چشم

جز تکه‏هاي آينه و چند استخوان

 

بارانِ دار، پنجره‏ها جيغ مي‏کشند

و مردمان خسته شهري دوان دوان

 

هريک بدون چتر به سمتي فراري‏اند

فرياد مي‏زنند خدايا بده امان!

 

فردا تمام عاقبت شهر زخمي است

راه گريز نيست از آن جا برايشان

 

تقويم پاره پاره شد و باز و باز هم

گل کرد پشت پنجره پاييز ناگهان

 

ساعت! ببين چه‏قدر خيابان عوض شده‏ست

نفرين به تو که فاصله دادي به خوردمان

 

حالا که راه قافيه‏ها تنگ مي‏شود

برگرد در هواي سفر بيش از اين نمان

 

ديگر به آسمان خدا سر نمي‏زنيم

ديوارها اسير زمين مي‏کنندمان

 

سجاده‏ها جان گرفتند

ايمان کرخي

 

از سجده، صبح پا که شديم آسمان گرفت

سجاده‏هاي تاشده را بوي نان گرفت

 

جا مانده‏ايم و نعش کفن روي دوشمان

کلّ زمين عاطفه را بويمان گرفت

 

ما را هواي پرسه زدن بود روي شب

تا قلب ما هواي تو را در ميان گرفت

 

ديشب تمام، صحبت حوران صبح بود

تا نام آستان تو آمد، زبان گرفت

 

امروز مُهر نور و جبيني پر از نياز

سجاده‏هاي تاشده امروز جان گرفت

 

سفر

ايمان کرخي

 

ديوار زندان تن را، مرطوب و مرطوب‏تر کرد

خيس و نفس‏گير، شب بود، احساس زرد خطر کرد

 

شب بود و جغدي که روي، ديوار زندان نشسته

شب‏هاي دلگير زندان، را مرد اين گونه سر کرد

 

ديوار نمناک زندان، تسليم احساس او شد

وقتي که آن مرد ناخن - هاي خودش را تبر کرد

 

ديوار زندان ترک خورد، آيين شب خُردتر شد

احساس خورشيدي او سجاده‏اش را سحر کرد

 

خورشيد: مُهر... ايستاده، سجاده مفروش جاده

مردي که قلب خودش را در آسمان غوطه‏ور کرد

 

فردا سرود خودش را، در کوچه‏ها جار مي‏زد

يعني که جغد بدآهنگ، از بام زندان سفر کرد

 

ائتلاف

ايمان کرخي

 

وقتي غبار صورت آيينه صاف شد

خورشيد دور آينه گرم طواف شد

 

شب بود و عاشقانه‏ترين لحظه‏هاي رود،

احساس شوم جغد سياهي غلاف شد

 

احساس ساده‏اي همه جا را گرفته بود

ماه از دوباره منتظر اعتکاف شد

 

ديشب دوباره حرمت آيينه زنده شد

بين پرنده و گل و روز ائتلاف شد

 

 

روي از چراغ کوچه بگردانيد

ايمان کرخي

 

روي از چراغ کوچه بگردانيد، من آمدم به سوي گل خورشيد

بايد که عشق و عقل به هم باشند، بايد که عقل و عاطفه را فهميد

 

من آمدم سلام ضريح صبح، بر نخل‏هاي عشق دخيل آويز

با کوله بار عاطفه برگشتم با واژه‏هاي يکسره در تبعيد

 

با سينه‏اي ستبر و سري بالا، با قامتي کشيده و نورافشان

از انتظار وصلت ماه و آب، در امتداد چشمه‏نشين بيد

 

از اضطراب سرب مگو با من، من در حصار بوي گل آبادم

شهر کثيف و خيس تعفّن بود، آن جا که خون به ساحتِمان خنديد

 

امشب دگر به سمت خدا بايد، با نردبان هروله بالا رفت

با رکعتي نيايش عشق‏آميز، بايد عروج شرقي خود را ديد

 

من از تبار حادثه برگشتم، آن جا که عشق و عاطفه را کشتند

آن جا که ديوِ قصه به ما خنديد، آن جا که زان قصه فقط ناليد

 

حالا تمام شهر خبر دارند، از روشناي اين شب با احساس

ديگر مناره‏ها همه مي‏دانند، بايد صداي صاعقه را نشنيد

 

اين دفعه فرقي ندارد...

ايمان کرخي

 

اين دفعه فرقي ندارد، در زير باران بمانم

باراني خيس خود را، در پشت در مي‏تکانم

 

با دسته چتر مشکي، در مي‏زنم تق ت... تق تق

وامي شود در به رويم؟ يا بايد آن جا بمانم؟

 

من دارم از دور مي‏آيم تو نگاهت به من هست

من لنگم و تشنه هستم، اي ابر! اي آسمانم

 

حالا من اين‏جام بايد، بايد براي تو اي دوست

بنشينم و گل بگويم، برخيزم آتش بخوانم

 

شايد بخندي به رويم، بايد هوا صاف باشد

بايد بفهمم که آيا سرحال و شادم، جوانم؟

 

امروز از فرش تا عرش، مي‏رقصم و شاد و سرشار

مي‏فهمم اين خانه گرم است، حس مي‏کنم شادمانم

 

باران طناب خودش را، از گردن کوچه وا کرد

من رفتم آزاد باشم، مي‏خواهم آن جا بمانم

 

دعوت

ايمان کرخي

 

ما ساکنان کوچه شب‏هاي طاعتيم

آيينه‏وار در تب و تاب زيارتيم

 

چيزي‏ست در رکاب زميني که مي‏رود

در حال استغاثه و ايجاد خلوتيم

 

پاکيزه مي‏شويم و دمي گريه مي‏کنيم

محتاج لطف خالق و محتاج مهلتيم

 

لختي براي خويش اگر ساده‏تر شويم

ما هم به ميهماني اين سفره دعوتيم

 

ما خاک بي‏اراده درگاه دوستيم

ايمان کرخي

 

ما در رکاب ثانيه‏ها شعله‏ور شديم

در گير و دار گنگ سياهي سحر شديم

 

سنگي اگر لجاجت ابليس زد به ما

با اتکا به ذکر تو آيينه‏تر شديم

 

باز آمديم رو به نهايت به بي‏کران

چندي اگر به روي زمين رهگذر شديم

 

ما خاک بي‏اراده درگاه دوستيم

صدبار اگر ز جنت آدم به در شديم

 

بوي قرآن

ايمان کرخي

 

در کوچه بوي قرآن، مي‏پيچد از دوباره

لبخند مي‏زند باز در آسمان ستاره

 

حال و هواي مسجد، صف‏هاي آسماني

هفت آسمان پر است از صوت خوش مناره

 

آن سو فرشته‏هايند، انگار خيره بر ما

اين سو نشسته خورشيد، در حال استخاره

 

گلپونه‏ها معطر، رودي به سمت دريا

در کوچه ماه و خورشيد، در فکر استشاره

 

آن شب محله ما در نور غوطه‏ور بود

مادر نماز مي‏خواند، در هاله ستاره

 بر روي خاک سجده قد قامتي پر از مهر

انگشت برفي کاج دارد به ما اشاره

 

مادربزرگ و تسبيح، هر دانه‏اي که مي‏رفت

امّيد شوم شيطان، مي‏گشت پاره پاره

 

تقدير

سپيده مختاري

 

به آن عزيز که مديون اقتدا شده‏ام

يکي دو خيمه بالاتر آشنا شده‏ام

 

از آن زمان که وفا ديده‏ام ز خلوت او

به دل سپردن او تازه باوفا شده‏ام

 

مرا چه باک ز ميدان جنگ و خونريزي

ز بند بند وجودم اگر جدا شده‏ام

 

ببين که آمده‏ام از کجا به اين سختي

ولي ز خانه غريبانه تا کجا شده‏ام

 

ببين نيامده عباس من ز جوي فرات

گر آمده‏ست چرا من کمر دوتا شده‏ام

 

 

 

تکبيرة الاحرام

سيد وحيد نوربخش

 

گوش کن! اين زمزمه راز و نياز ديگري‏ست

ناي ني امشب پر از سوز و گدازِ ديگري‏ست

 

آستين بالا بزن، از خون وضويي تازه کن

اين نمازِ آخرينِ تو نمازي ديگري‏ست

 

ماه ذي‏الحجّه‏ست از سمتِ محرم مي‏وزد

اين حجاز امسال، گويي که حجاز ديگري‏ست

 

آتش و سجاده و تکبيرةالاحرامِ خون

عشق، اينجا حالتي از سوز و ساز ديگري‏ست

 

از فرارِ نيزه آواي که مي‏آيد به گوش؟

لهجه اين بغض، گويي از طراز ديگري‏ست

 

پشت اين پرده که رويِ چشم دل افتاده است

عشق داند، صحنه‏هايِ دلنواز ديگري‏ست

 

روي برگرداندن از کعبه به سمت کربلا؟

موسم حج است و خون؟ اين راز، راز ديگري‏ست

 

در سجده پاياني

سيد وحيد نوربخش

 

اين کيست که در آتش، مي‏سوزد و مي‏سازد

در عين «بلا» دارد سجاده مي‏اندازد

 

اين کيست که تنها «دوست»، وِرد کلمات اوست

با «دوست» در اتمام و با «دوست» مي‏آغازد

 

در راز و نياز خويش، در بين نماز خويش

آهي‏ست که درگيرد، سوزي‏ست که بگدازد

 

تا آب وضويِ او، از خون گلوي اوست

تقدير به اين شيوه، مي‏بالد و مي‏نازد

 

با حضرت حق از آن عشقي که هر آن دم زد

در سجده پاياني، جاني‏ست که مي‏بازد

 

تب تو

پونه نيکويي

 

کلام عشق درس مکتب توست

سلام عشق جاري بر لب توست

 

تمام کوچه از جنس کلامت

ببين از جنس يارب، يارب توست

 

نماز کربلايت مانده بر جاي

هنوز آن خاک خونين در تب توست

 

 

چهار پاره

کاشکي

سميه پهلواني

 

کاشکي همچون کبوتر مي‏شدم

مي‏پريدم از کران تا بي‏کران

 

کاش مي‏خواندم نماز عشق را

در کنار مرتضي در نهروان

 

کاش مي‏شد تا بخوانم آيه‏اي

همزمان با فاطمه از عمق جان

 

کاش مي‏شد در سپاه هاشمي

مي‏شنيدم صوت زيباي اذان

 

چشمه نور

طاهره حاجي خاني

 

سحر از ساقه‏هاي سبز دعا

يک سبد اشتياق مي‏چينم

 

در حضور خدا دل خود را

بي‏قرار نماز مي‏بينم

 

دست بيعت در آستان نماز

مي‏دهم با خداي نيلوفر

 

مي‏گريزم ز سايه ترديد

مي‏رسم تا نهايت باور

 

روي سجاده‏اي به وسعت نور

اقتدا مي‏کنم به ياس سپيد

 

مي‏رسم از طنين بانگ اذان

به رهايي، به روشني، به اميد

 

مي‏نشينم کنار چشمه نور

روح خود را در آب مي‏شويم

 

با دلي تشنه رکوع و سجود

راه ديدار دوست مي‏پويم

 

رکوع ياسمن‏ها

سيده فرشته حسن‏زاده

 

اين نماز سبز و هستي‏بخش من

روح را در کالبد، آراسته

 

مثل اين اشعار بي‏پيرايه‏ام

قلب را از خستگي پيراسته

 

اي نمازم حرف‏هاي ناب عشق

با شما اشک و جنون تفسير شد

 

با رکوع ياسمن‏هاي سفيد

خواب هر سجاده‏اي تعبير شد

 

دانه‏هاي سرخ تسبيحم کجاست

تا گل توحيد را نجوا کنم

 

يا که من با رکعتي از عاشقي

بغض‏هاي کهنه‏ام را واکنم

 

آسمان را در نمازم خوانده‏ام

آبي‏اش رنگي براي سادگي است

 

کبر با تکبير ما از ياد رفت

راز تکبيرم پر از افتادگي است

 

در تشهد شهدي از آرامش است

او گواه روح، عشق عاشقان

 

با سلام حق دلم سرشار شد

مثل باران و عبور از آسمان

 

عشق مادر رکعتي نور و کلام

راز پرواز و قنوتي در سحر

 

پرزدن تا انتهاي آسمان

چشم‏هاي خيس و يک احساس‏تر

 

سجده‏هاي شعر

سيده فرشته حسن‏زاده

 

ما کبوترهاي عاشق‏پيشه‏ايم

بال‏هامان پر ز احساس سپيد

 

صحبت ما ارتباط قلب‏هاست

پرزدن با رکعتي عشق و اميد

 

در مسير راه ما ترديد نيست

نيم شب لبريز درياي نياز

 

فصل فصل چشم ما، نجواي اشک

در همان ديوان سر سبز نماز

 

چشم‏هاي خيس ما بعد از نماز

عشق را با اشک باور مي‏کند

 

تا که مي‏فهمد نگاهش خسته است

سجده‏هاي شعر را تر مي‏کند

 

آسمان ما بدون ابر و صاف

گوييا او هم نمازي خوانده است

 

جانمازش بستر نرم نسيم

چشم او هم شعر و رازي خوانده است

 

اي نماز اي شمع پاک دوستي

قلب‏هامان با تو معنا يافتند

 

مثل آن پروانه در اوج نياز

دست‏هامان با تو پروا يافتند

 

با وضوي شمعداني‏هاي سبز

رکعتي از مهر قامت بسته‏ايم

 

دور از غوغاي سرد زندگي

از سکوت نااميدي رسته‏ايم

 

دهاتي

سپيده مختاري

 

من آن دهاتيِ چادرنشين رهگذرِ

هواي پاک و دل‏انگيز سبز گيلانم

 

تمام محنت و افسردگيّ من اين است

شبان گلّه‏ام و ني زدن نمي‏دانم

 

هنوز بوي طفيلي ز من نرفته که عشق

چنان غمي به دلم لاعلاج افتاده

 

بيا به جاي من اي دل تو ني بزن که کنون

مرا به صحبت ني احتياج افتاده

 

بنال در دلم اي ني که ناله‏هاي خوشت

به گوش همنفس ايلياتي‏ام برسد

 

کسي نگفته که او شهري است پس تو بنال

که ناله‏ات به حبيب دهاتي‏ام برسد

 

بنال در دلم اي که با عزيز دلم

ز روزهاي خوش کودکي سخن دارم

 

زبان پارس کمي مشکل است و من با او

به لهجه خودمان - گيلکي - سخن دارم

 

شنيده‏ام که عزيزم هميشه با همه هست

به گويش همگان قصه باز مي‏گويد

 

به لر لريّ و به ترکان، به لهجه ترکي

به هر کسي به همان لهجه راز مي‏گويد

 

بنال در دلم اي ني که من ز ناي غمت

نماز را ز مکان بي‏نياز مي‏خوانم

 

وگر تو دم نزني، من فقط به عادت خويش

شبانه در دل گيلان نماز مي‏خوانم

 

پرواز يک پرنده

سپيده مختاري

 

پرنده، آي پرنده که تازه آمده‏اي

از آن هواي دل‏انگيز آسمان‏پرور

 

ببين هواي زمين مبتلام کرده به رنگ

پرنده از نفس پاک آسمان چه خبر؟

 

پرنده زود برو، فکر آشيانه نباش

که هر که مانده در اين آشيانه مغلوب است

 

تو را گذار اگر به ديارمان افتاد

اگر دو بال برايم بياوري خوب است

 

در اين هواي پر از قيل و قال مرگ و گريز

آهاي مرغ فراري، برو خداحافظ

 

براي زندگي من در آسمان خدا

اگر دو بال نداري، برو خداحافظ

 

نوبت

سپيده مختاري

 

اي دست‏هاي ساده نبايد در اين مصاف

بر دور برد تير و تفنگ اعتماد کرد

 

برد سجود عشق در اين جبهه ديدني‏ست

بايد به عشق دوست فقط اجتهاد کرد

 

انگار مي‏رسد به من الهام دوستي

هر جاي آسمان خدا صحبت من است

 

سجاده وصال بگستر که در نبرد

از بين اين صحابه فقط نوبت من است

 

اي اشک اي تکيده‏ترين شکل التماس

بي وقفه از نگين دو چشمان من مريز

 

دادم به باد هستي خود را تو مانده‏اي

دارايي عظيم و فراوان من مريز

 

اي اشک اي ترنم آتش نشان درد

ديشب دلم ز فاصله حالش گرفته بود

 

انگار لخته لخته اين سينه کبود

قبل از ورود خيس تو آتش گرفته بود

 

 

 

مثنوی

مثنوي آه

سميه کاظمي

 

جاده‏ها چشم‏انتظار عابري پوسيده شد

خنده رؤيا شد، محبت سنگ شد، شب ديده شد

 

آسمان انگار دلتنگ است، آيا مي‏رسد؟!

بين مرگ و زندگي جنگ است، آيا مي‏رسد؟!

 

يکدلي از لحظه‏هامان رخت خود را بست و رفت

عاطفه بر کاروان مردگان پيوست و رفت

 

مردمي دلتنگ هر شب نان حسرت مي‏جوند

لاي دندان‏هايشان، افسوس غيرت مي‏جوند

 

يک ستاره يک سحر در کوچه مهتاب نيست

مهرباني مُرد، آري اين دگر يک خواب نيست

 

شهر ما تسخير شد در دست آهن، دست دود

از تن ما زندگي پيراهن دل را زُدود

 

باز هم سجاده خالي، چون مسلماني نماند

در غم نان، حرص گندم، ديگر ايماني نماند

 

در هياهوي زميني غرق در درد و فريب

شهر متروکي پر از فرياد نامرد و فريب

 

خسته از دنياي شوم تيپ و مُد، مادربزرگ

مثل هر شب جانمازش پهن شد، مادربزرگ

 

سال‏ها مي‏شد که دستانش به سوي عرش بود

با نگاه خيس خود در جست و جوي عرش بود

رباعی

طلب باران

سميه کاظمي

 

يک سيب گرفت از شما ايمان را

بوسيد شبي جهنمي انسان را

 

اي تب‏زده‏ها سجده به شيطان کرديد

و مي‏طلبيد از خدا باران را؟

 

اذان

ايمان کرخي

 

در کوچه حديث از هيجان مي‏گفتند

خوبان زِ سرانجام جهان مي‏گفتند

 

بهتر که شنيدم، پريان از بالا

بي‏وقفه براي ما اذان مي‏گفتند

 

کو؟

سپيده مختاري

 

آن باره و آن سلاح مي‏دانم کو؟

آن مشک تهي، کوير سوزانم کو؟

 

جز وحشي و جنگلي نمي‏بينم هيچ

پس آن طرف و سپاه انسانم کو؟

دو بیتی

چرا خوشحالي...؟

عاطفه مجلسي

 

چرا خوشحالي از تاب و تب من؟

نمي‏بيني مگر روز و شب من

 

سراب است آنچه مي‏بينم نه باران

نمي اي ابر! خشکيده لب من

 

سپید

نماز پدر

محمد احمدي

 

مي‏آيد باد

پدر نماز مي‏خواند

پرده سفيد

ناز مي‏کند کتف خسته پدر را

برگ‏هاي زرد

مي‏نشينند بر دوش پدر

و زردي‏شان را

فراموش مي‏کنند

کاش

برگ کوچک زردي بودم...

 

عاشوراست

محمد احمدي

 

عاشوراست

بوي اسپند و صلوات مي‏آيد

آن گاه که کودکي‏ام کنار سجاده مادر

خوابش برده بود

دلم از گرما

ترک برداشت

 

نماز

ايرن دبيريان

 

از کلام خداست که مي‏آيي

به سفال‏هاي ترک خورده مي‏رسي

که به رنگ تيره خاموشي‏ست

مبهوت گل‏هاي سرد، روشن مي‏کني

چراغي را که در عصيان باد

مدت‏هاست نمي‏جنبد

سپيده‏دم، در اين خلوت نور

بهار را آغاز مي‏کني

و وصله مي‏کني شکوفه‏هاي دعا را

بر دامن عطشناک روح،

و گل‏ها را در سبد يگانگي مستانه مي‏چيني

تا ديگر جاي گريستن براي برگ‏ها نباشد

 

پنجره

حديثه کريمي

 

آمده‏ام

و هراسان

به دنبال کيستم؟

سايه‏اي بر ديوار

مي‏زند باران و خيس مي‏شود پنجره‏ام

با دست‏هاي باز

با حنجره‏اي از شب

فرياد مي‏زنم

من زنده‏ام

من در نماز نگاه تو

زنده‏ام...

 

لحظه قيام

معصومه نجف‏لو

 

در تشييع پاک نيلوفر

جاي دستان باد را مي‏توان ديد

لحظه‏اي که

تو عاشقانه در حافظه گرم آرزو

جاي مي‏گيري

و در نهايت کمال در همه جا زيبايي

و صفت دادگستري‏ات را سايه مي‏گستراني

بايد دستان را در شکوه شفقي رنگ آسمان

به حس سپيد ابرها فرو برد

و لحظه‏اي را انديشيد

لحظه‏اي که تو قيام خواهي کرد

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید :
اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در  فیس بوک اشتراک گذاری در تویتر اشتراک گذاری در افسران

نوع محتوا : مقاله
تعداد کلمات : 4759 کلمه
مولف : مهدي طهوري و حسين حداد
1395/3/19 ساعت 09:11
کد : 1419
دسته : اشعار نماز
لینک مطلب
درباره ما
با توجه به نیازهای روزافزونِ ستاد و فعالان ترویج اقامۀ نماز، به محتوای به‌روز و کاربردی، مربّی مختصص و محصولات جذاب و اثرگذار، ضرورتِ وجود مرکز تخصصی در این حوزه نمایان بود؛ به همین دلیل، «مرکز تخصصی نماز» در سال 1389 در دلِ «ستاد اقامۀ نماز» شکل گرفت؛ به‌ویژه با پی‌گیری‌های قائم‌مقام وقتِ حجت الاسلام و المسلمین قرائتی ...
ارتباط با ما
مدیریت مرکز:02537841860
روابط عمومی:02537740732
آموزش:02537733090
تبلیغ و ارتباطات: 02537740930
پژوهش و مطالعات راهبردی: 02537841861
تولید محصولات: 02537841862
آدرس: قم، خیابان شهدا (صفائیه)، کوچۀ 22 (آمار)، ساختمان ستاد اقامۀ نماز، طبقۀ اول.
پیوند ها
x
پیشخوان
ورود به سیستم
لینک های دسترسی:
کتابخانه دیجیتالدانش پژوهانره‌توشه مبلغانقنوت نوجوانآموزش مجازی نمازشبکه مجازی نمازسامانه اعزاممقالات خارجیباشگاه ایده پردازیفراخوان های نماز