
آرمان همیشه فکر میکرد نماز، کاری سخت و سنگین است. هر وقت صدای اذان بلند میشد، با خودش میگفت: «چرا باید چند بار در روز این کار را تکرار کنم؟ چرا برایم مثل یک وظیفه سخت احساس میشود؟»
یک روز در سفر به روستای قدیمی پدربزرگش، در میان وسایل خاکخورده انباری، یک نقشه عجیب پیدا کرد. روی نقشه نوشته بود: «راه رسیدن به گنج آرامش، فقط برای کسانی آشکار میشود که حقیقت را پیدا کنند.»
آرمان کنجکاو شد و راه افتاد. در مسیر، به پیرمردی حکیم رسید که کنار چشمهای نشسته بود. آرمان نقشه را نشان داد و پرسید:
«میدانید گنج آرامش کجاست؟ من دنبال چیزی هستم که زندگیام را بهتر کند.»
پیرمرد لبخندی زد و گفت:
«قبل از پیدا کردن گنج، باید یک راز را بفهمی. چرا وقتی تشنهای، دنبال آب میگردی؟»
آرمان گفت:
«چون بدنم به آب نیاز دارد.»
پیرمرد پرسید:
«اگر کسی آب را دوست نداشته باشد، آیا نیازش به آب از بین میرود؟»
آرمان کمی فکر کرد و گفت:
«نه، باز هم به آن نیاز دارد.»
پیرمرد گفت:
«نماز هم همینطور است. مشکل ما این نیست که نماز فایده ندارد؛ مشکل این است که هنوز نفهمیدهایم چقدر به آن نیاز داریم. آب و غذا جسم ما را زنده نگه میدارند، اما نماز روح ما را زنده میکند.»
آرمان با تعجب پرسید:
«پس چرا گاهی نماز برایم سنگین میشود؟»
پیرمرد به آسمان نگاه کرد و گفت:
«چون وقتی مقصد را فراموش کنیم، راه رفتن سخت میشود. کسی که بداند پایان این سفر فقط همین دنیا نیست و روزی به سوی خدا بازمیگردد، نماز را مثل یک فرصت میبیند، نه یک بار سنگین.»
بعد کتاب کوچکی از جیبش بیرون آورد و آیهای را نشان آرمان داد:
«از صبر و نماز یاری بجویید و این کار جز برای خاشعان سنگین است؛ کسانی که به دیدار پروردگارشان ایمان دارند.»
آرمان فهمید راز نقشه همین بوده است. گنجی که دنبالش میگشت، یک جای پنهان در کوهها نبود؛ بلکه یک نگاه تازه بود.
از آن روز، هر وقت اذان را میشنید، به جای اینکه فکر کند: «باز هم یک وظیفه دیگر»، با خودش میگفت:
«این چند دقیقه، فرصتی است برای کسی که بیشتر از هر چیز به آرامش و نزدیکی خدا نیاز دارد.»
و کمکم نمازی که روزی برایش سنگین بود، تبدیل شد به لحظهای که دلش برای آن آرام میگرفت.