
بعضی از شبهای تابستان، خانه داییجان پر از شور و صمیمیت بود. همه دور هم جمع میشدیم؛ از بزرگترها گرفته تا بچهها. آنقدر گفتوگو و خنده ادامه پیدا میکرد که گاهی ساعت از یک یا حتی دو نیمهشب هم میگذشت.
درست در همان لحظه که همه آماده خواب میشدند، سیده بشری حسینی خامنهای با لبخند میگفت:
«دیگه بسه... پاشید، کمکم نماز شبتون رو بخونید.»
این جمله برای او فقط یک توصیه نبود؛ بخشی از سبک زندگیاش بود. خودش همیشه اهل نماز شب بود و دوست داشت دیگران را هم، بیآنکه اجباری در کار باشد، به این عبادت شیرین دعوت کند. حتی به بچههای کوچک میگفت:
«لازم نیست همه نماز را کامل بخوانید؛ هر مقداری که میتوانید، بخوانید.»
همین رفتار ساده باعث میشد کوچک و بزرگ از جا بلند شوند و هر کس به اندازه توانش با خدا خلوت کند. آن شبها هنوز در خاطر نزدیکانش زنده است.
خاطره دیگری هم از روزهای کودکی سیده بشری نقل میشود. او تازه به سن تکلیف رسیده بود؛ دختری نهساله که از همان روزهای نخست، دغدغه یاد گرفتن نمازهای مستحبی را داشت.
یک روز به یکی از بستگانش گفت:
«میخواهم نماز غفیله را یاد بگیرم.»
آن روزها هنگام نماز مغرب، آقا به خانه تشریف نمی آوردند. آن دو کنار هم ایستادند و نماز غفیله را تمرین کردند. شب، پیش از خواب، دوباره آن را مرور کردند و پس از یکی دو روز، نماز را بهخوبی یاد گرفتند.
سالها از آن روز گذشته است، اما راوی این خاطره میگوید:
«هنوز هم هر وقت نماز غفیله میخوانم، یاد بشری میافتم و با خودم میگویم این نماز را از او یاد گرفتم؛ از دختری نهساله که تازه مکلف شده بود، اما دلش از همان ابتدا با عبادت و بندگی گره خورده بود.»
زندگی شهیده سیده بشری حسینی خامنه ای برگرفته از روایت خانم پهلوانی (دخترخاله شهیده)